به مناسبت روز شعر و ادب فارسی
تضمین غزل معروف استاد سخن سعدی شیراز
ای که از کلک هنر نقش دل انگیز خدایی حیف باشد مه من کاین همه از مهر جدایی
گفته بودی جگرم خون نکنی باز کجایی «من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی
عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی»
مدعی طعنه زند در غم عشق تو زیادم وین نداند که من از بهر غم عشق تو زادم
نغمه ی بلبل شیراز نرفته است ز یادم «دوستان عیب کنندم که چرا دل به تو دادم
باید اول به تو گفتن که چنین خوب چرایی»
تــیـر را قــوّت پرهـیـز نباشـد ز نـشـانـه مرغ مسکین چه کند گر نرود در پی دانه
پای عاشق نتوان بست به افسون و فسانه «ای که گفتی مرو اندر پی خوبان زمانه
ما کجاییم در این بحر تفکّر تو کجایی»
تا فکندم به سـر کـوی وفا رخـت اقامـت عمر، بی دوست ندامت شد و با دوست غرامت
سر وجان وزر وجاهم همه گو روبه سلامت «عشق و درویشی و انگشت نمایی و ملامت
همه سهل است تحمّل نکنم بار جدایی»
درد بیمار نپرسند به شهر تو طبیبان کس در این شهر ندارد سر تیمار غریبان
نتوان گفت غم از بیم رقیبان به حبیبان «حلقـه بر در نتوانم زدن از بیـم رقیبــان
این توانم که بیایم سر کویت به گدایی»
گرد گلزار رخ توست غبار خط ریحان چون نگارین خط تذهیب به دیباچه ی قرآن
ای لبت آیت رحمت دهنت نقطه ی ایمان «آن نه خال است و زنخدان و سر زلف پریشان
که دل اهل نظر برد که سرّی ست خدایی»
هر شب هجر بر آنم که اگر وصل بجویم همه چون نی به فغان آیم و چون چنگ به مویم
لیک مدهوش شوم چون سر زلف تو ببویم «گفته بودم چون بیایی غم دل با تو بگویم
چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی»
چرخ امشب که به کام دل ما خواسته گشتن دامن وصل تو نتوان به رقیبان تو هشتن
نـتــوان از تو بـرای دل همسایه گذشـتـن «شمع را باید از این خانه به در بردن و کشتن
تا به همسایه نگوید که تو در خانه ی مایی»
سعدی این گفت و شد ازگفته ی خود باز پشیمان که مریض تب عشق تو هدر گوید و هذیان
به شـب تیـره نهفــتن نتـوان ماه درخـشــان «کشتن شمع چه حاجت بود از بیم رقیبان
پرتو روی تو گوید که تو در خانه ی مایی»
نرگـس مست تو مستوری مردم نگـزیند دست گلچین نرسد تا گلی از شاخ تو چیند
جلوه کن جلوه که خورشید به خلوت ننشیند «پرده بردار که بیگانه خود آن روی نبیند
تو بزرگی و در آیینه ی کوچک ننمایی»
نازم آن سر که چو گیسوی تو در پای تو ریزد نازم آن پای که از کوی وفای تو نخیزد
شهریـار آن نه که با لشگـر عشـق تو ستیـزد «سعدی آن نیست که هرگز ز کمند تو گریزد
چون بدانست که در بند تو خوشتر ز رهایی»
دیوان شهریار، جلد دوم

